تبليغاتX
به یادش و به یاریش
تو را به جاي همه کسانی که نمي شناختم دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر گستره ي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي که آب مي شود، براي نخستين گل
براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نمي رماندشان
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه زناني که دوست نمي دارم دوست مي دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خويشتن را بس اندک مي بينيم.
بي تو جز گستره يي بي کرانه نمي بينيم

ميان گذشته و امروز.
از جدار آيينه ي خويش گذشتن نتوانستم

مي بايست تا زندگي را لغت به لغت فراگيرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از يادش مي برند.
تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانه گي ات که از آن من نيست

تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها که جز وهمي نيست دوست دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي دارم
تو مي پنداري که شکي، به حال آن به جز دليلي نيست
تو همان آفتاب بزرگي که در سر من بالا مي رود
بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:33  توسط هستی | 
همیشه قبل از اینکه اخم کنی کاملا مطمئن شو هیچ

سوژه ای برای لبخند زدن وجود ندارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:2  توسط هستی | 

الفبای موفقیت

 

الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم
پ: پويایي براي پيوستن به خروش حيات
ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
ث: ثبات براي ايستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت براي ادامه زيستن

چ: چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه
ح: حق شناسي براي تزكيه نفس
خ: خودداري براي تمرين استقامت
د: دور انديشي براي تحول تاريخ
ذ: ذكر گویي براي اخلاص عمل
ر: رضايت مندي براي احساس شعف
ز: زيركي براي مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بيني براي شكافتن عمق درد ها
س: سخاوت براي گشايش كار ها
ش: شايستگي براي لبريز شدن در اوج
ص: صداقت براي بقاي دوستي
ض: ضمانت براي پايبندي به عهد
ط: طا قت براي تحمل شكست
ظ: ظرافت براي ديدن حقيقت پوشيده در صدف
ع: عطوفت براي غنچه نشكفته باورها
غ: غيرت براي بقاي انسانيت
ف: فداكاري براي قلب هاي دردمند
ق: قدر شناسي براي گفتن ناگفته هاي دل
ك: كرامت براي نگاهي از سر عشق
گ: گذشت براي پالايش احساس
ل: لياقت براي تحقق اميد ها
م: محبت براي نگاه معصوم يك كودك
ن: نكته بيني براي ديدن ناديده ها
و: واقع گرايي براي دستيابي به كنه هستي
ه: هدفمندي براي تبلور خواسته ها
ی: يك رنگي براي گريز از تجربه دردهاي مشترك

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:54  توسط هستی | 

مشكل دريا نيست. مشكل ماييم كه بدون توجه و آمادگي به دريا ميريم. تو كه در كنار دريايي بگو. از دريا آرامتر وجود داره ؟؟؟؟ از دريا خشمناكتر وجود داره ؟؟؟؟ از دريا ...... اما هميشه مردم براي رسيدن به اون و داخلش شدن ، مشتاقن !!!.عشق همون درياي ماست.همه ازش لذت ميبرن اما اوني تو دريا آسيب نميبينه كه به اندازه خودش جلو ميره. يه آدم ناشي بايد لب دريا دراز بكشه و لب دريا ، آب بازي كنه!!! جلوتر رفتن اون ، مرگ و نابودي اونه!!!!! بخدا عشق بد نيست،، بدي از ناشي بودن خودمونه. حالا اشكاتو پاك كن و امشب وقتي خواستي بخوابي ، با خودت تصميم بگير كه قبل از رسيدن به اين دريا ، شناگر ماهري بشي.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 22:51  توسط هستی | 
     تفاوت عشق و نفرت!!


روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند!!!!! .

او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد!!!!.

مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد!!! ,

اما عقرب بار ديگر او را نيش زد!! .

رهگذري او را ديد و پرسيد:

"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" .

مرد پاسخ داد:

"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم!


((حالا يکَم فکر کنيم ! يکَم چشامونو باز کنيم ببينيم چند تا عقرب دروبرمون زندگي مي کنن چند تا آدم هستن که هنوز اعتقاد دارن طبيعتشون عشق ورزيدنِ!؟؟؟))

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:31  توسط هستی | 

*هنر ظریف زیبا مردن* 

"مردن آسان است، آنچه سخت است پیدا کردن جای پارک است!"

 این لطیفه کوچک آرت بوخوالد (Art Buchwald , 2007-1925 طنز پرداز مشهور آمریکایی) به خوبی دیدگاه او را برای داشتن مرگی زیبا آشکار کرده است، به سخره گرفتن آن تا دم آخر.
این کار شجاعت و بزرگی بسیاری می طلبد و به همین دلیل است که خداحافظی طولانی بوخوالد (که در 17 ژانویه امسال درگذشت) برایش تقدیر و تحسین فراوانی به دنبال داشت.

اما خوب مردن به شانس هم بستگی دارد. بوخوالد پس از آنکه از پذیرش دیالیز برای کلیه هایش سرباز زد، توانست در حدود یک سال به شکلی غیر منتظره زنده بماند و داس مرگ را به شوخی بگیرد.

*مهمترین چیز ، زمان مرگ است *


اوایل امسال، هنگامی که رابرت درینان (Robert Drinan) عضو سابق کنگره آمریکا و یکی از روحانیان برجسته و شخصیتهای تابناک لیبرال درگذشت، نشریه واشنگتن پست به یاد او مطلب مخصوصی منتشر کرد. این مطلب با یک ستایش نامه دیگر از موجود برجسته دیگری همراه شد، باربارو، اسب قهرمان جوان و معروف مسابقه که در پی شکستگی پا درگذشته بود! جالب اینکه مطلب مربوط به اسب در محل برجسته تری از نشریه قرار گرفت!

آیا کسی به یاد دارد که مادر روحانی ترزا (Mother Teresa) این بزرگترین قدیسه دوران ما، چه زمانی درگذشت؟ مرگ او در شب پر آشوب تشییع جنازه بزرگترین زن جامعه اشرافی دوران ما یعنی پرنسس دایانا رخ داد. اما متاسفانه در ذهن عامه مردم، شهرت همواره بر فضایل اخلاقی پیروز شده است.

مثال دردناک دیگر، سرگئی پروکوفیف (Sergei Prokofiev) آهنگساز نامدار روس است. زندگی او تماما در سایه مخوف استالین که هم نقش حامی و هم نقش زندانبان او را داشت، گذشت. بخت بد پروکوفیف تا حدی بود که درست در شب وفات این دیکتاتور، درگذشت و تا ابد در زیر سلطه این حاکم ستمگر باقی ماند.

*همه ما باید آرزو مرگی خوب داشته باشیم*


با گفتن این حرف قصد ندارم به معنای کلاسیک مرگ قهرمانانه، مانند اعتقاد یونانیان باستان اشاره کنم. من درباره استانداردی بسیار پایین تر صحبت میکنم. فقط بد نمیریم یا حداقل اینکه به طرز مسخره ای نمیریم، مثلا در اثر ضربه مغزی ناشی از لغزیدن بر پوست موز یا (این مورد محبوب من است) بر روی صحنه، مانند هارولد نورمن (Harold Norman) او در سال 1947، در صحنه آخر نمایش مکبث و در طی یک شمشیر بازی پر تحرک کشته شد.

یک نوع مرگ بسیار ناخوشایند دیگر، مرگی است که نه تنها زندگی که هویت و وجود انسان را از بین میبرد و درواقع آن را می دزدد. همانطور که برای کیتی جنوویز (Kitty Genovese) رخ داد. در روز 13 مارچ 1964، این زن در سرسرای ساختمان محل سکونتش در نیویورک مورد حمله قرار گرفت و در اثر اصابت 35 ضربه چاقو جان باخت. بسیاری از همسایگان صدای فریاد او را شنیده بودند و هیچ یک به کمک وی نشتافته بودند. پلیس هنگامی به محل رسید که بسیار دیر شده بود. مرگ او احساسات زیادی را برانگیخت و نام او و دقایق واپسین زندگیش در میان شهر بی ترحم آمریکایی، به استعاره ای از بیگانگی شهرنشینی
مبدل شد.

بی عدالتی مضاعف قتل او تاثیر بسیاری بر من گذاشت. قاتل نه تنها زندگی او را در میان وحشت و رنج به پایان رساند، بلکه آنرا تعریف کرد. او- یک ناشناس، یک مزاحم - برای او جاودانگی شرورانه ای به همراه آورد. نوعی جاودانگی که کیتی هرگز به دنبالش نبود، هرگز انتظارش را نداشت و هرگز با آن موافقت نمیکرد. بدون شک او در طی 28 سال حیات خود، زندگیش را بر اساس شادی و عشق، کوشش و موفقیت، دوستی و رفاقت بنا کرده بود. تمام اینها و هرچیز دیگری که کیتی در زندگی به دست آورده بود، به سادگی توسط خاطره مرگ فجیعش بلعیده شد. خاطره ای شوم که ناخوانده و نامطلوب بود.

این نوع مرگ مضاعف میتواند در نتیجه یک حادثه ناگهانی و غیر قابل پیش بینی هم رخ دهد. برای مثال یک بیماری نه تنها میتواند زندگی شخصی را پایان دهد، بلکه اگر به اندازه کافی مرموز و مهیج باشد میتوان هویت شخص را هم بدزدد. ناگهان میبینی که بدون پرسیدن نظرت، نامت را به یک بیماری یا حادثه ای مهیب داده اند. در این میان عده ای خوش شانس ترند، مثلا لو گریگ (Lou Gehrig) در دوران خود به قدری شهرت یافته بود که انتخاب نامش برای ALS یا بیماری لو گریگ (نوعی بیماری اعصاب که به تحلیل عضله و مرگ منجر میشود) نتوانست مانع به خاطر ماندن نام او به عنوان قهرمان بیس بال شود.

اما رایان وایت (Ryan White) نوجوانی که در سالهای اولیه شیوع ایدز درگذشت، آنقدرها خوش شانس نبود. او به سرعت به عنوان نماد جنبش فراگیر مبارزه با ایدز رایان وایت انتخاب شد و درواقع امروز با نوع مرگش به خاطر مانده است، درست مانند مگان کانکای (Megan Kanka( کوچک که در اثر حمله یک متجاوز جنسی در نیوجرسی کشته شد و نامش اکنون با قانونی که در این رابطه تصویب شد و قانون مگان نام دارد، باقی مانده است.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 22:6  توسط هستی | 

وقتي يه بار از يه نفر ضربه مي خوري درست مثل اين

 مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي

 وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش

 فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه

 تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 14:42  توسط هستی | 

اگر خدا كفيل رزق است غصه چرا


اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا


اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا


اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا


اگر قبر حق است ساختمانهاي مجلل چرا


اگر جهنم حق است اين همه ناحق چرا


اگر حساب حق است جمع مال چرا


اگر قيامتي هست خيانت چرا؟؟؟


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 20:51  توسط هستی | 

تارغرور بر دروازه محبت تنيدن و چه فاصله کوتاهي است تا انتهاي مرز بودن......

سوگوار مرگ لحظه هاي ديروز بودن چاره کار نيست

معجزه تبسم را امتحان بايد کرد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 23:17  توسط هستی | 
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت

نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي .

توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،

قلب ميزارم که جا بدي،

اشک ميدم که همراهيت کنه،

ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 22:8  توسط هستی | 
از طلا بودن پشیمان گشته ایم....

مرحمت فرموده ما را مس کنید!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:28  توسط هستی | 
 
ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.

موسی: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوی خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همی گشت.

مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخی اجتناب‌ناپذير بود.

رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟

فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را ميمکيديد؟

داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را برای اين توانمندی رد شدن از خيابان انتخاب کرده است

صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوی خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.

روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟

رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟

ماکياولی: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتی ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.

کودک: که به اون طرف خيابون برسه
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 22:28  توسط هستی | 
گاو ماما مي كرد
    گوسفند بع بع مي كرد
              سگ واق واق مي كرد
                     و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود
                اما حسنك به خانه نيامده بود.
                    حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.
                    حسنك هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات
                                               جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت
                                                                  تصميم بزرگي گرفته است.
                          كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند
                                                     چون او با پتروس چت مي كرد.
پتروس هميشه
                   پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.
پتروس ديد كه سد سوراخ شده
                                              اما انگشت او درد مي كرد
پتروس نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.
پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت
                                                  با قطار به آن سرزمين برود
اما كوه روي ريل ريزش كرده بود
.ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده
                                              اما حوصله نداشت .
                                                  ريزعلي سردش بود
                                                    و دلش نمي خواست لباسش را در آورد
.ريزعلي چراغ قوه داشت
                              اما حوصله  درد سر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.
                            خانه مثل هميشه سوت و كور بود
.الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد
                                        او حتي مهمان خوانده هم ندارد
                                           .او حوصله ي مهمان ندارد.
                                              او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
                                                  او در خانه تخم مرغ و پنير دارد
                                                                      اما گوشت ندارد .
                                                      او كلاس بالايي دارد
                                                      او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد
                 چوپان دروغگو به او
                                          گوشت خر فروخت .
او از چوپان دروغگو گله ندارد
                                     چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد
 
به همين دليل است كه ديكر
                                        در كتاب هاي دبستان
                                         آن داستان هاي قشنگ
                                                                          وجود ندارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:32  توسط هستی | 
و تمام غنچه ها را چید و رفت
های و هوی گریه را نشنیدو ورفت

از تمام فصل ها او کرد عبور
با صدای خسته ای خندید و رفت

از اقاقی تا اقاقی راز داشت
راز ها در قلب من پاشیدو رفت

من برایش حرف هایی داشتم
با تمام گرمیش ، لرزید و رفت

از تبار لاله و آلاله بود
بر دلم مشتی نمک پاشید و رفت

گرچه من شاعر نبودم لیکن او
شعر من را یک غزل نامید و رفت

با تمام اشک هایش ساختم
اشک را بر گونه هایم دیدو رفت

چون دل او با بیانش فرق داشت
از برای حادثه ترسید و رفت

در دلم شوری بپاشد چونکه او
خاطراتم را به من بخشید و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 23:10  توسط هستی | 
چشم تو و اشک من و يک نگاه
آه و نفسهاي تو شد جان پناه
*
دست نوازشگر يک ماندني
از شب تاري به سحر راندني
*
حبس و تپش قلب و نفس مانده اي
رو به شب يار خودش خوانده اي
*
لرزه و پندار خيال تنت
برده همه غير ز بال منت
*
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 22:47  توسط هستی | 
ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 20:36  توسط هستی | 

پس از آخرين ديدار با دوستانت يادت باشد كه

به دوستاني فكر كن كه ديگر فرصتي براي

در آغوش كشيدن يكديگر ندارند .


هنوزم باورم نمیشه چقدر باور نکردنی چقدرناگهانی و چقدرررررررررررررررررررررررررررررررررررررر تلخ

 

وقتی به دنيا مي آييم در گوشمان اذان ميگويند ، وقتی مي ميريم برايمان نماز مي خوانند ، به راستی زندگی چه قدر کوتاه است فاصله بین اذان و نماز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:51  توسط هستی | 
وقتی انسان ببری را بکشد اسمش رل ورزش و مردانگی می گذارند ولی وقتی ببری انسانی را درید اسم این کار را توحش و آدمخواری می نهند.اختلاف جنایت و عدالت هم در قاموس بشر از این بیشتر نیست.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 16:56  توسط هستی | 

اگر قرار بود بین آب و آتش ،

آب را انتخاب کنم

 الان زندگیم خیلی آرام تر بود ،

 مرا از سوختن نترسانید .

که پروانه باکی از سوختن ندارد .

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 21:18  توسط هستی | 

چندروزي است که حالم ديدني است

حال من از اين و آن پرسيدني است

 گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفأل مي زنم

 حافظ ديوانه فالم را گرفت

 يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 ما ز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 19:3  توسط هستی | 
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟.
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 20:14  توسط هستی | 
بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه
بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو
بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه
بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي
بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند
بعضي‌ها حمال كتابند
بعضي‌ها بقال كتابند
بعضي‌ها انبارداركتابند
بعضي‌ها كلكسيونر كتابند
بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان
بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند
بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند
بعضي‌ها را بايد قاب گرفت
بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد
بعضي‌ها را بايد به آب انداخت
بعضي‌ها هزار لايه دارند
بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است
بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه
بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها
بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند
بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند
بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند
بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند
بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند
بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند
بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند
بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند
بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند
بعضي‌ها اصلا نان نميخورند
بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند
بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند
بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند
بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند
بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند
بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند
بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند
بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند
بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي
بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند
بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند
بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند
بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند
هيچكس بي‌درجه نيست
بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند
بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند
بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ
بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي
بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 22:2  توسط هستی | 
پلهای پشت سرت را خراب نکن از تعجب

 

شاخ در می آوری اگر بفهمی که بازهم

 

ناچاری از همان رودخانه بگذری!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 23:40  توسط هستی | 
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

 

       تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

 

                   !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 22:13  توسط هستی | 
آدمها از دور دست دوست داشتنی ترند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:44  توسط هستی | 
شاید بتوانید با کودک بالغی

 

مخالفت کنید اما چگونه

 

 می توانید با کودکی

 

خردسال که بازوان کوچکش

 

را به سوی شما دراز کرده

 

 تا او را بغل کنید مخالفت

 

نمایید؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:30  توسط هستی | 
یه شب اومدی ساده و آروم .نشستیم با هم حرف زدیم.از خودمون گفتیم.از مشکلاتمون.از دلتنگیهامون.از تنهاییمون.

به زبون نیاوردیم.ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم.

به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم.

به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی هاو زیبایهامونو توی دل هم ببینیم.

به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم.

به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم.

به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم.

به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه.

به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم.

 

تا اینکه یک شب اومدی و به زبون آوردی که باید برم.به زبون آوردم که چرا؟

به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی .به زبون آوردم سخته.

به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم .به زبون آوردم مگه میشه به یادت نبود.

به زبون آوردی که قول داده بودی محکم باشی.به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود.

به زبون آوردی که دیگه نمیشه .دیگه وقتشه از هم دور بشیم.به زبون آوردم که هیچوقت یادت از من دور نمیشه.

به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه به زبون آوردم که اگه تو می خوای من چیکاره ام؟

به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی؟به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی.

 

  • نگات کردم:نگام کردی
  • سکوت کردم:سکوت کردی
  • لبخند زدم:لبخند زدی
  • گفتی پس برم؟
  • هیچی نگفتم
  • گفتی حرفی نداری؟نمی خوای چیزی بگی؟حرف آخر؟
  • گفتم:دوست دارم.
  • گفتم تو چی حرفی نداری؟
  • هیچی نگفتی
  • گفتم:دوستم داری؟
  • گفتی نه

لحظه آخر بود هر دو ساکت .هر دو مات .و هر دو در انتظار.

با نگاهم پرسیدم:همین؟

و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره.

 

هر دو یک نفس عمیق کشیدیم.تا بگیم می تونیم.تا بگیم محکمیم.دستامون.نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم.

نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمی دونستم که چشمای تو هم خیس خیس شده بودند وقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی

 

و تازه فهمیدم ما با هم برای هم گریه کرده بودیم...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:0  توسط هستی | 
برای دیدن یه رنگین کمون زیبا باید تحمل یه بارون سخت رو داشته باشی!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:19  توسط هستی | 
تمام چیزی که خدا از بشر می خواهد یک قلب آرام است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:36  توسط هستی | 
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو

برای عشق تسلیم شو ولی غرورت را از دست نده

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن

برای عشق جونتو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن

برای عشق زندگی کن ولی عاشقانه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش

برای عشق خودت باش ولی خوب باش

برای عشق فقط سعی کن معنی عشقو بفهمی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:28  توسط هستی | 
 
>