![]() |
![]() |
|
|
اگه هفت سال آرزوی داشتن یه بچه داشته باشی و بعدش بفهمی که خدا آرزوتو بر آورده کرده و دعاهاتو شنیده بعد نه ماهو با کابوس و وحشت از دست دادنش و شور وشوق تولدش بگذرونی بعد نه ماه یه پسر خوشگل و ناز به دنیا بیاد که از خوشحالی زبونتو بند بیاره که حس کنی خوشبختی داره خفت میکنه فکر میکنی دیگه نه از دنیا چیزی میخوای نه از خدا دیگه زندگیت کامله کامله تو اوج خومشبختیت داری پرواز میکنی یهو بر میگردی تو اتاق بچه ات میبینی همونطوری که آروم خوابیده بود خوابه با این تفاوت که بدنش دیگه گرم نیست سرد سرد ....چه حالی میشی ؟؟؟امروز وقتی شنیدم یکی از دوستام بعد از پنج روز بچه اشو از دست داده حتا توان تسلیت گفتن هم نداشتم.خدایا یعنی تو این همه بنده که دارن رو این کره خاکیت وول میخورن و تو سر کله هم میزنن این یکی اضافه بود؟؟؟؟میدونم حرف بچگانه ای میزنم ولی چی میشد اگه میذاشتی خوشبختی رو تجربه کنن؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 21:9 توسط هستی |
|
|
خداوندا :زمینت ئبد زمانت بد بد ایامت یا رب مردمانت بد
خدایا از چه خاموشی چرا از یاد این مردم فراموشی؟ چرا بردی تو از یادت زمینت را زمانت را پریشان مردمانت را؟ خدایا خوب میبینی زمین در التهاب آتش جنگ است. بد آهنگ است هر آهنگی و فریادی غم انگیزست هر پیکی و پیغامی از آن خلوتگاه خلاقیت بیا بیرون تماشا کن.تماشا کن جهانت را که آغازش بدوسرانجامش غم انگیزست. چرا بردی تو از یادت زمینت را زمانت را پریشان مردمانت را خداوندا اگر روزی تو از عرشت به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای نان بریزی پای نامردان زمین وآسمان را کفر می گویی نمی گویی؟ اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی زپیشانی عرق ریزی شب آزرده خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه آیی زمین وآسمان را کفر میگویی نمی گویی؟ اگر در ظهر تابستان گرما خیز در کنار دیواری تن خود را به دست خاک بسپاری وقدری آنطرف تر خانه های مرمرین را روبرو بینی دستانت برای سکه ای این سو آنسو در گذر باشد که شاید رهگذاری از درونت با خبر باشد زمین وآسمان را کفر می گویی نمی گویی؟ اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت
خدایا قربونت برم فقط خواستم بگم دلم خیلی گرفته...منو میبینی؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 21:54 توسط هستی |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 22:39 توسط هستی |
|
|
خدایا فدای لطف و محبتت که این فرشته رو بهم دادی خودت میدونی بزرگترین دلگرمی زندگیم وجود پر از مهرش برام همیشه همیشه سالم سالم حفظش کن .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 23:9 توسط هستی |
|
|
من عصبی نیستم عصبانی ام نیستم ناراحتم نیستم خیلی ام تلاش کردم که بتونم طوری فریاد بزنم که کسی صدامو نشنو .ولی گاهی وقتها لازم صداتو بشنون لازم حرف بزنی .لازم بود بدونه... بعضیا این قدر مقام مرتبه شخصیت کلاس تحصیلات .......خودشونو بالا میبینن که طرف مقابل خواسته یا ناخواسته له میکنن.بهم یاد داده بودن وقتی کسی از دستم ناراحت شد از دلش در بیارم تا بتونم شبو راحت بخوابم اما یاد گرفتم نباید این کارو کرد البته در مورد همه نباید این کارو کرد....چون ممکن فکرای دیگه.... خیلی حرف زدم اینم جواب شما آقا مازیار:گاهی زندگی بلایی سر آدم میاره که برای همه روابط دنباله یه ضابطه میگردی یادت میره دلت چی میخواد باید سنگ سنگ بشی تا بتونی راحت زندگی کنی. یه روز یه فرشته از یه تخته سنگ میپرسه چرا از خدا نمیخوای تو رو به یه انسان تبدیل کنه میگه آخه هنوز اینقدر سخت نشدم که انسان باشم. منم هنوز اینقدر سخت نشدم .ولی دلم میخواد راحت زندگی کنم؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 22:54 توسط هستی |
|
|
ازآنروزها عمری گذشته است من و تو دگرگونه گشتیم!!! دنیادگرگونه گشته است!!! دراین روزگاران بی روشنایی دراین تیره شبهای غمگین که دیگر ندانی کجایم ندانم کجایی چوبایادآنروزها می نشینم چویادتوراپیش رو می نشانم دل جاودان عاشقم را به دنبال آن لحظه ها می کشانم سرشکی به همراه این بیت ها میفشانم نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپردو به مهمانی عشق برد پر از مهر بودی پرازنوربودم................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 0:16 توسط هستی |
|
|
من وما به ظاهر آدمیان بسیار پست تر از آنیم که دوست داشته شویم یا حتا دوست بداریم.هنگامیکه من دوست بدارم دوست داشتن به لجن کشیده میشود و هنگامیکه تو دوست بداری از آن جز چیزی فاحش وحقیر باقی نخواهد ماند .
هیچوقت دوست نداشته باش دوست داشتن پاکت لیاقت هیچ کس نیست!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 23:54 توسط هستی |
|
|
لحظه هایی است که انسان خسته است خواه ازدنیا از زندگی از مردم...
گاه حتا از خویش نشود خوشدل با هیچ زبان نشود سرخوش با هیچ نوا نکند رغبت بر هیچ کتاب نه رسد باده به دادش نبرد راه به دوست راست گویی همه غمهای جهان در درل اوست چه کند آن که به او این همه بیداد رسد؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 22:30 توسط هستی |
|
|
به او گفتم :زیباترین آهنگ را بنگار گیتارش را به زمین گذاشت آهسته گریست و غروب کرد.
گاهی وقتها که آدم یه عالمه حرف تو دلش زندونی میشه بلندترین فریادش سکوت!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 22:51 توسط هستی |
|
|
ازآنکه زندگی شما تمام شود نترسید ازآن بترسید که هرگز آغاز نشود!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 19:55 توسط هستی |
|
|
چه لذتی است اگر بدانی وقتی برف میبارد تن پرندگان گرم است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 23:29 توسط هستی |
|
|
من یاد گرفتم وقتی دلتنگم خودمو با رویاهام سر گرم کنم من یاد گرفتم چه جوری وقتی اشکام داره میاد پایین خودم با دست پاکش کنم من یاد گرفتم چه جوری مهر سکوت به لبم بزنموقتی توی دلم دنیای حرفه من یاد گرفتم چه جوری وقتی که دلم از هر وقتی بیشتر میگیره فقط به تو فکر کنم من یاد گرفتم وقتی تو نیستی چطوری خودمو با یادت آروم کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 23:11 توسط هستی |
|
|
بگویید بر گورم بنویسند: زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت. مهربان بود ولی مهر نورزید. طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد. درآبگیر قلبش جنب و جوشی بود ولی کسی بدان راه نیافت. درزندگی احساس تنهایی مینمود ولی هرگز دل به کسی نداد. وخلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 23:35 توسط هستی |
|
|
هرکس فکر میکند دقیقا میداند ما باید چطور زندگی کنیم
اما هرگز نمیدانند چگونه باید زندگی خودشان را بگذرانند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 23:5 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دشمن خود را ببخش
اما او را دوست خود ندان. |
| نویسندگان |
|
هستی دوست بد |
| پیوندها |
|
جاودانگی دردواره جریده گذرزمان وادی عشق شوخی با عشق؟؟؟ به سوی خوشبختی سلامي به تو روياي آبي |
|
RSS
|