![]() |
![]() |
|
|
تقدیم به غریبه که خواسته بود براش دعا کنم...
الهی آرزوات تو گرمای زندگی برسن و کال نمونن الهی دست بلند نکرده نقلای اجابت دعا بریزه رو سر تازه عروسای دشت خوشبختیت الهی دست به خار بزنی گل بشه الهی شمعدونیای لب ایوون شادیت هیچوقت تب نکنن برگاشون بی هوا زرد نشه الهی هر وقت خدای نکرده بغض کردی آنی بارون بریزه وجای تو بغض آسمون بشکنه تا سبک شی الهی اونی که دوستش داری بیشتر از تو دوست داشته باشه بی قراریش اینقدر سر به فلک بکشه که نه غرور تو بشکنه نه دل اون اون وقت اهل آسمون یه کاری کنن که اون همونی بشه که تو می خوای
شمام برای من دعا کنین.............................................................................التماس دعا از همتون |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1384ساعت 23:19 توسط هستی |
|
|
به جای دسته گلی که فردا بر قبرم می گذاری
امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم نثار می کنی امروز با تبسمی شادم کن به جای اون متنهای تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها می نویسی امروز با پیامهایی کوچک خوشحالم کن من امروز به تو احتیاج دارم
نه فردااااااااااااااااااااااااااااااااا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 14:56 توسط هستی |
|
|
هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که
نشکنه!!!ولی حداقل می تونیم یادش بدیم که وقتی شکست لبه تیزش دست اونی رو که شکستش نبره!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 14:58 توسط هستی |
|
|
بچه ها:
وقتی با سرزنش و انتقاد زندگی می کنند می آموزند بی اعتماد به خود باشند. وقتی با خشونت زندگی می کنند می آموزند که جنگجو باشند. وقتی با ترس زندگی می کنند می آموزندکه بزدل باشند. وقتی با ترحم زندگی می کنند می آموزند که به خود احساس ترحم داشته باشند. وقتی با تمسخر زندگی می کنند می آموزند که خجالتی باشند. وقتی با حسادت زندگی می کنند می آموزند که در خود احساس گناه داشته باشند. اما: اگر با شکیبایی زندگی کنند بردباری را می آموزند. اگر با تشویق زندگی کنند اعتماد و اطمینان را می آموزند. اگر با پاداش زندگی کنند با استعداد بودن را می آموزند. اگر با تصدیق شدن زندگی کنند عشق را می آموزند. اگر با توافق زندگی کنند دوست داشتن خود را می آموزند. اگر با تایید زندگی کنند با هدف زندگی کردن را می آموزند. اگر با صداقت زندگی کنند حقیقت را می آموزند. اگر با انصاف زندگی کنند دفاع از حقوق خود را می آموزند. اگر با اطمینان زندگی کنند اعتماد به خود و دیگران را می آموزند. اگر با دوستی و محبت زندگی کنند زندگی در دنیای امن را می آموزند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 17:45 توسط هستی |
|
|
به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کردولی به سختی میشه در قلب او جایی پیدا کرد.
به راحتی میشه در مورد اشتباه دیگران قضاوت کرد ولی به سختی میشه اشتباه خود را پذیرفت. به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی میشه زبان کنترل کرد. به راحتی میشه کسی را که دوست داریم از خود برنجانیم ولی به سختی میشه این رنجش و جبران کنیم. به راحتی میشه کسی رو بخشید ولی به سختی میشه از کسی تقاضای بخشش کرد. به راحتی میشه قانون را تصویب کرد ولی به سختی میشه به آنها عمل کرد. به راحتی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی میشه برای به دست آوردن رویاها جنگید. به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی میشه به زندگی ارزش واقعی داد. به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی میشه به آن عمل کرد. به راحتی میشه دوست داشتن را به زبان آورد ولی به سختی میشه آنرا نشان داد . به راحتی میشه اشتباه کرد ولی به سختی میشه از آن اشتباه درس گرفت. به راحتی میشه گرفت ولی به سختی میشه بخشش کرد. به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی میشه به آن معنا بخشید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 14:15 توسط هستی |
|
|
اگه وقتشو داری حتما بخونش.
وقتی که تو ۱ساله بودی اون بهت غذا می داد وتورو می شست !به اصطلاح تروخشک می کردتوهم با گریه کردن درتمام شب از اون تشکر می کردی! وقتی ۲ ساله بودی اون بهت یاد داد چه جوری راه بری .توهم این طوری ازش تشکر می کردی که هر وقت صدات می زد ازش فرار می کردی! وقتی که ۳ ساله بودی اون با عشق تمام غذاتو آماده می کرد.تو هم با ریختن ظرف غذا کف اتاق ازش تشکر می کردی! وقتی ۴ ساله بودی اون برات مداد رنگی خرید تو هم با رنگ کردن میز ناهار خوری ازش تشکر کردی! وقتی که ۵ ساله بودی اون لباس شیک تنت کرد تا به تعطیلات بری .تو هم با انداختن خودت تو گل ازش تشکر کردی! وقتی که ۶ ساله بودی اون تو رو تا مدرسه همراهی ات می کرد تو هم با فریاد من نمی خوام برم ازش تشکر می کردی! وقتی ۷ ساله بودی اون برات وسایل بازی بیس بال خرید تو هم با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری ازش تشکر کردی! وقتی ۸ ساله بودی اون برات بستنی خرید.تو هم با چکوندن بستنی به لباست ازش تشکر کردی! وقتی ۹ ساله بودی اون هزینه کلاس پیانو تو پرداخت وتو هم بدون زحمت دادن به خودت برای یادگیری پیانو ازش تشکر کردی! وقتی ۱۰ ساله بودی اون تمام روز ر. رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک واز اونجا به تولد دوستت ببره تو هم ازش تشکر کردی با بیرون پریدن از ماشین بدون این که پشت سرتو نگاه کنی! وقتی ۱۱ ساله بودی اون تو و دوستتو به سینما برد تو هم ازش تشکر کردی ازش خواستی یه ردیف دیگه بشینه! وقتی ۱۲ ساله بودی اون تو رو از تماشای بعضی برنامه هابر حذر داشت تو هم ازش تشکر کردی صبر کردی تا از خونه بیرون بره! وقتی ۱۳ ساله بودی اون بهت پیشنهاد کرد موهاتو اصلاح کنی تو هم باگفتن جمله اصلا سلیقه نداری ازش تشکر کردی! وقتی ۱۴ ساله بودی اون هزینه اردوی یک ماهه تابستانی تو پرداخت کردتو هم ازش تشکر کردی با فراموش کردن حتا یک تلفن ساده! وقتی ۱۵ ساله بودی اون از سر کار بر می گشت و می خواست تو رو در آغوش بگیره تو هم با قفل کردن در اتاق ازش تشکر می کردی! وقتی ۱۶ ساله بودی اون بهت رانندگی یاد داد تو هم ازش تشکر می کردی و هر وقت می تونستی ماشینشو بدون اجازه بر می داشتی! وقتی ۱۷ ساله بودی وقتی اون منتظر یه تلفن مهم بود تموام شبو با تلفن صحبت کردی اینجوری ازش تشکر می کردی! وقتی ۱۸ ساله بودی اون در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت از خوشحالی گریه می کرد تو هم ازش تشکر کردی وتا تموم شدن جشن پیش مادرت نیومدی! وقتی ۱۹ ساله بودی اون شهریه دانشگاهتو پرداخت تو رو تا دانشگاه رسوند و وسایلتو حمل کرد توهم ازش تشکر کردی با یه خداحافظ خشک وخالی بیرون خوابگاه به خاطر اینکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی! وقتی ۲۰ ساله بودی ازت پرسید آیا شخص خاصی مد نظرت هست؟تو هم به عنوان تشکر گفتی به تو مربوط نیست! وقتی ۲۱ ساله بودی اون بهت پیشنهاد خط مشی برای آیندت داد تو هم با گفتن جمله من نمی خوام مثل تو باشم ازش تشکر کردی! وقتی ۲۲ ساله بودی اون تو رو در جشن فارغ التحصیلی دانشگاه در بغل گرفت تو هم برای تشکر ازش پرسیدی می تونی هزینه سفر به اروپا برام تهیه کنی! وقتی ۲۳ ساله بودی اون برای اولین آپارتمانت بهت اثاثیه دادتو هم با گفتن جمله این اثاثیه پیش دوستام زشتن تشکر کردی! وقتی ۲۴ ساله بودی اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه در آینده می خوای با اونها چی کار کنی ازت سوال کرد تو هم فریاد زدی مادرررر لطفا...! وقتی ۲۵ ساله بودی اون کمک کرد هزینه عروسی تو پرداخت کنی و در حالیکه گریه می کرد گفت خیلی دلم برات تنگ می شه تو هم ازش تشکر کردی و یه جای دور برای زندگیت انتخاب کردی! وقتی ۳۰ ساله شدی اون از طریق کسی فهمید تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد وتو هم با گفتن این جمله ازش تشکر کردی همه چیز تغییر کرده! وقتی ۴۰ ساله بودی اون بهت زنگ زد تا تولد یکی از اقوامو یاد آوری کنه وتو ازش تشکر کردی با گفتن من الان خیلی گرفتارم! وقتی ۵۰ ساله بودی اون مریض شد وبه مراقبت و کمک تو نیاز داشت وتو با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین سر بار فرزنداشون میشن ازش تشکر کردی! وسپس یه روز اون از دنیا میره و تموم کارهایی که تو در حقش انجام ندادی مثل تندر در قلبت فرودمیاد. اگه مادرت هنوز زنده هست فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی...واگه زنده نیست محبت های بی دریغشو فراموش نکن و به راحتی از اونا نگذر... همیشه به یاد داشته باش به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی چون در طول عمرت فقط یه مادر داری!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 23:44 توسط هستی |
|
|
ازاوپرسیدم چرانگاهم میکنی؟امابجای پاسخ دادن فقط نگاه کرد.پرخاش کردم وبر سر او داد زدم حرفی بزن؟ولی بازهم نگاهم کرد صبرم را از دست دادم و از اودور شدم.روزگارسپری شد .روزی من صدای غمگین ونحیفی را شنیدم که می گفت:برگرد...برایت هزار حرف ناگفته دارم...برگشتم نگاهش کردم او بود.....ولی این بار من فقط سکوت کردم.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 22:53 توسط هستی |
|
|
من که گناهی نکرده ام
نه آسمان بخت سپید کبوتری را تیره کرده ام نه آشیانه گنجشکی را به شیطنت نشانه رفته ام آخر من نه سر سلام بوده ام ونه ته غروب خداحافظ نمی دانم آخر به جرم کدام گناه نا کرده مراازبهارتابه بدآب و هوا ترین نواحی تنهایی تبعید می کنید. دیگر چرا نمی گذارید که حتا چمدان خاطراتم را ببرم. اصلا به من چه که دیشب در مشاجره دو باغچه چند اطلسی مجروح شدند؟ مگرهرجاخواب جغدی سر می برند من هم دست داشته ام؟؟؟ من که در دور افتاده ترین آبادی این باغ سرم به آفتاب خودم سرد است... نه من گناهی نکرده ام تنها فهمیده ام که پیکر نیمه جان زمستان سال پیش هنوز روی دست باغ مانده است همین..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 21:58 توسط هستی |
|
|
فرزندم
قضاوت بر مردم و تحلیل احوال ایشان از اختیارات و از وظایف خدای توست این چنین به حریم خدایت وارد مشو ودرخداوندی خدایت مداخله منما قضاوت بر مردم را به خدایت واگذار ودرحق هیچ کس حکم جاری مساز!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 23:57 توسط هستی |
|
|
خدایا!
هربارکه صدات زدم می خواستم چیزی ازت بخوام...اما این بار فرق می کنه صدات می کنم ولی دیگه هیچی نمی خوام چون می دونم کمکم نمی کنی چون می دونم توام مثل بقیه منو بخاطر گناه های مرتکب نشده محکوم می کنی خیلی سعی می کنم بفهمم چرا من باید بشم؟اما نمی فهمم؟نمی فهمم چرا لحظه ای نمی رسه که احساس شادی کنم احساس رضایت کنم .احساس کنم منم مثل بقیه می تونم بی درد سر زندگی کنم بدون درد سر عاشق بشم بدون دردسر احساساتمو به زبون بیارم وبه کسی که دوستش دارم بگم.... مگه چیکار کردم که اینطوری باید جواب بشنوم؟؟؟ خدایا بنده هاتو آفریدی تابامن لج کنن تا قلبم رو داغون کنن .مرد و زن دختر وپسر کوچیک وبزرگ غریبه و آشنا مامور آزار منن. واسه چی از محبت کسی که می خوام محرومم؟واسه چی از عشق کسی بی بهره ام که لحظات زندگیم رو بخاطر اون زندگی میکنم؟ واسه چی؟من که سعی می کنم خوب رفتار کنم من که سعی می کنم محبت کنم و احترام بذارم سعی می کنم نشون بدم قلبم مهربونه ولی بقیه می خوان خلاف اینو ثابت کنن؟ نمی خوام هیچی نمی خوام نه دوست می خوام نه دلسوز نه عاشق.... فقط می خوام آروم باشم همین ...آرامش چیزیه که هرگز بهش نمی رسم مگر اینکه ای خدا خودت کاری بکنی من اگه آرامش داشته باشم همه این چیزایی که آرزوشونو می کنم دارم...خواهش خدایا من اشتباه کردم گفتم تو کمکم نمی کنی ...می دونم ...تو همیشه هستی به حرفام گوش میدی ولی ای خدا این بار مثل همیشه نیست من اینبار فقط از تو آرامش می خوام...می خوام آروم بشم کاش یه روز برسه از ته دلم از شادی بخندم نه از تظاهر... کاش یه روز برسه از شوق گریه کنم نه از غصه.نه از غم اون کسی که نفسهام به خاطر اونه! خدایا!چراآفریدیم؟برای حسرت؟برای احساس گناه؟چراکاری نکردم ولی باید خودمو گناهکار بدونم؟ چرا بقیه نمی خوان حتا با یه لبخند نشون بدن دوستم دارن با اینکه می دونم ندارن؟ خدایا دیگه اینا برام مهم نیست فقط آرامش ازت می خوام ...می دونم تا زمانی که زنده ام این آرامشو پیدا نمی کنم حتا اگه سالها و ماهها دنبالش بگردم.... خدایا به من آرامش بده یه آرامش ابدی....... نویسنده:مانیاشینودا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 18:35 توسط هستی |
|
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمامی حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و سیاه اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد وجزوه جلسه پیشو خواست.من جزومو بهش دادم .بهم گفت متشکرم و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم.... میخوام که بدونه....من نمی خوام فقط داداشی باشم....من عاشقشم....اما...من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟ تلفن زنگ زد.خودش بود .گریه می کرد.دوست پسرش قلبشو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.منم این کارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن سه بسته چیپس خواست که بخوابه به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه منو بوسید. میخوام بهش بگم...میخوام که بدونه...من نمی خوام فقط داداشی باشم...من عاشقشم....اما...من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟ روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:قرار به هم خورده اون نمی خواد با من بیاد.من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما بهم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با همدیگه باشیم.درست مثل یه خواهرو برادر.ما با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون کنار در خروجی ایستاده بودم تمام هوش وحواسم به اون لبخند زیبا و چشمای چون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد من اینو می دونستم.به من گفت متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم وگونه منو بوسید. میخوام بهش بگم...میخوام بدونه...من نمی خوام فقط داداشی باشم....من عاشقشم....اما...من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟ یه روز گذشت.یه هفته.یه سال ...قبل از اینکه بتونم حرف دلمو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکشو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی نمی کرد و من اینو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی.با گریه منو در آغوش گرفت و سرشو رو شونه من گذاشت وآروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی.متشکرم و گونه منو بوسید. میخوام بهش بگم...میخوام بدونه....من نمی خوام فقط داداشی باشم....من عاشقشم...اما....من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟؟ نشستم رو صندلی.صندلی ساقدوش تو کلیسا.اون دختره داره ازدواج می کنه.من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد .با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون این طوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد وگفت تو اومدی؟؟؟متشکرم. میخوام بهش بگم....میخوام بدونه....من نمی خوام فقط داداشی باشم...من عاشقشم...اما....من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟ سالهای زیادی گذشت به تابوتی نگاه می کنم که دختری که منو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده.فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتشو می خونه.خاطراتی که در دوران تحصیل نوشته بود: تمام توجهم به اون بود.آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت.ومن اینو می دونستم.من میخواستم بهش بگم....میخواستم بدونه....من نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه....من عاشقش هستم....اما....من خجالتی ام....نمیدونم چرا؟؟؟؟همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ایکاش این کارو کرده بودم... باخودم فکر می کردم......... وگریه....گریه.....گریه....گریه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 19:18 توسط هستی |
|
|
لحظه خطرناکی است لحظه ای که امید جای خودرابه نا امیدی میدهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عجله جای خودرابه صبوری می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که همدردی جای خودرابه طرد کردن می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که ما جای خودرابه من وتو می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که نورجای خودرابه تاریکی می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که انسانیت جای خودرابه خوی حیوانی می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که بخشش جای خود را به خشم می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که درک وتامل جای خودرابه لجبازی می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که جمع بینی جای خودرابه خود بینی می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که صلح جای خودرابه جنگ می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که منطق جای خود رابه سنت می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که معنویات جای خودرابه مادیات می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که عشق جای خود را به هوس می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که شراکت جای خودرابه خیانت می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که آشنایی جای خودرابه غریبی می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که صداقت جای خودرابه دروغگویی می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که صفاوصمیمیت جای خودرابه کینه می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که خیررسانی جای خودرابه شرارت می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که عقل و تفکر جای خود رابه تقلید می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که زمان حال جای خود را به زمان گذشته می دهد لحظه خطرناکی است لحظه ای که عصر حاضر جای خود ر به ۱۴۵۰سال پیش می دهد |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1384ساعت 22:40 توسط هستی |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 23:26 توسط هستی |
|
|
همه نوع شجاعت وجود داره...
شجاعت زیادی می طلبه تا در مقابل دشمن بایستیم....اما همون قدر نیز برای ایستادن جلو دوستان شجاعت می طلبه!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 0:15 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دشمن خود را ببخش
اما او را دوست خود ندان. |
| نویسندگان |
|
هستی دوست بد |
| پیوندها |
|
جاودانگی دردواره جریده گذرزمان وادی عشق شوخی با عشق؟؟؟ به سوی خوشبختی سلامي به تو روياي آبي |
|
RSS
|