تبليغاتX
به یادش و به یاریش
قاطع باشیم اما لجباز نباشیم

صبور باشیم اما مظلوم نباشیم

حاکم باشیم اما ظالم نباشیم

شجاع باشیم اما احمق نباشیم

راضی باشیم اما قانع نباشیم

بذله گو باشیم اما هرزه گو نباشیم

جاری باشیم اما ویرانگر نباشیم

صریح باشیم اما گستاخ نباشیم

ساکت باشیم اما بی صدا نباشیم

طناز باشیم اما لوده نباشیم

منتظر باشیم اما علاف نباشیم

راحت باشیم اما بی خیال نباشیم

محتاط باشیم اما ترسو نباشیم

سرشار باشیم اما لبریز نباشیم

متواضع باشیم اما ذلیل نباشیم

حساس باشیم اما زود رنج نباشیم

تیز بین باشیم اما عیب بین نباشیم

سریع باشیم اما عجول نباشیم

بزرگ باشیم اما متکبر نباشیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 19:19  توسط هستی | 
آن خطاط سه گونه خط نوشتی

یکی را او خواندی و لا غیر

یکی را هم او خواندی هم غیر

یکی را نه او خواندی نه غیر

آن خط سوم منم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 17:14  توسط هستی | 
ساده است

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتک می رود و گفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که باید آبش داد

ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی

و او را به خود وا نهادن و گفتن دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

وگفتن که من این چنینم

ساده است که چگونه می زییم

باری

زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 18:19  توسط هستی | 
چقدر عجیبه که:

تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمیاره

تا فریاد نکنی کسی به طرفت بر نمی گرده

تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه

تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد

و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 23:55  توسط هستی | 
افسوس آن زمان که باید دوست بداریم

کوتاهی می کنیم

آن زمان که دوستمان دارند

لجبازی می کنیم

و بعد برای آنچه از دست رفته آه می کشیم!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 8:32  توسط هستی | 

تو بگو،تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم؟

 وقتی دستان عاطفه ی تو  نیست،

وقتی صدای مهربانت نیست،وقتی اغوش گرمت نیست،

وقتی خانه خالی از عطر تن  توست، وقتی روز و شبم  دلتنگ  نگاه  توست ؛

تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم؟

 که دیگر کسی را برای تقسیم شادی هایی که نیست

و غم هایی که  هرروز فزون تر می گردند ندارم؛

که دیگر در این خانه دستی  برای  فشردن  دستان  خسته ام دراز نمی شود ، لبخندی  به  لب نمی نشیند و لبی ترنم محبت نمی سازد.

تو بگو، تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم؟

تو بگو که حال دیوانه ی دیوانه ام!

دیوانه ی نگاه هایی که حرارتشان را  باخته اند. دیوانه ی  دستانی که شور فشردن ندارند و لبانی که به  تبسم نمی نشینند.

دلتنگم،دلتنگ باز گشت عاطفه هایی که گریخته اند.

تو بگو،تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 6:14  توسط | 
بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰بشمارم .نهایت هر چیزبرام ۱۰تا بود . از بابا که بستنی می خواستم ۱۰ تا می خواستم.مامانو ۱۰ تا دوست داشتم.خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود.و این ۱۰ تا خیلی قشنگ بود .ولی حالا نمی دونم نهایت دنیا چقدر.نهایت داشتن چندتاست.انگار هم خیلی حریص تر شدم ۱۰تابستنی هم کفافمو نمی کنه .می خوام بگم دوستت دارم .می دونی چقدر؟؟؟؟؟؟

به اندازه همون ۱۰ تای بچگی!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 22:44  توسط هستی | 
آموخته ام بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیا است.

آموخته ام وقتی عاشقید عشق شما در ظاهر شما نمایان می شود.

آموخته ام که تنها کسی که در دنیا مرا شاد می کند کسی است که به من میگوید تو مرا شاد کردی.

آموخته ام که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد.

آموخته ام که مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است.

آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی است نه گفت.

آموخته ام همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک به او نیستم دعا کنم.

آموخته ام که مهم نیست زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.

آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن وی.

آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.

آموخته ام که زندگی مثل یک دستمال لوله ایست هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

آموخته ام که پول شخصیت نمی خرد.

آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام که وقتی با کسی روبرو میشویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.

آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق شویم.

آموخته ام که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم.

آموخته ام که فرصت ها هیچ گاه از بین نمی روند بلکه شخصی دیگر فرصت از دست رفته ما را تصاحب می کند.

آموخته ام که آرزو دارم قبل از مرگ مادرم یک بار بیشتر به او بگویم دوستش دارم.

آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که میشود با آن نگاه را وسعت داد.

آموخته ام که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 22:59  توسط هستی | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت
خدا سكوت كرد.

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت.

خدا سكوت كرد

به پر و پاي فرشته‌ و انسان پيچيد.

خدا سكوت كرد.

كفر گفت و سجاده دور انداخت.

خدا سكوت كرد
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد .
خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت.

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن


لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي هزار سال زيسته است

و آنکه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد..

آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن

 او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد.

اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود
مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد
بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟

بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم

 

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد
زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد
چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند

 

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد
مقامي را به دست نياورد، اما

 

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد
روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و
به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و
براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد
لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد
او در همان يك روز زندگي كرد

اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت.

 

 كسي كه هزار سال زيسته بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 14:38  توسط هستی | 
این دیوانگیست:که از همه گلهای رز تنها به خاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته متنفر باشیم

این دیوانگیست:که همه رویاهای خود را به خاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

این دیوانگیست:که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.

این دیوانگیست:که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

این دیوانگیست:که همه دستهایی که برای دوستی به سمت ما دراز می شوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.

این دیوانگیست:که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است.

این دیوانگیست:که همه شانسها را لگد مال کنیم بخاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم.

وبه یاد داشته باشیم:

شانسهای دیگری هم هستند

دوستی های دیگری هم هستند

عشق های دیگری هم هستند

نیروهای دیگری هم هستند

تنها باید قوی و پر استقامت باشیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 20:45  توسط هستی | 
از زندگی متنفرم ولی تو رو دوست دارم....

می خوام برم ولی موندنو دوست دارم....

می خوام از یادم بری ولی یادتو دوست دارم....

می خوام خوشحال باشم ولی غم تو رو دوست دارم....

می خوام زندگی کنم ولی مرگو دوست دارم....

از گرما دارم میمیرم ولی آفتابو دوست دارم....

می خوام با تو بمونم ولی تو منو نمی خوای....

می خوام بگی برو بمیر ولی تو اینو از من نمی خوای....

می خوام بگم که رفتی ولی چطور وقتی تو هستی؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 20:47  توسط هستی | 
 
>