![]() |
![]() |
|
|
در این دنیا دو چیز را فراموش نکن:خدا و مرگ را.
دو چیز را فراموش کن:به کسی که خوبی کردی و کسی که به تو بدی کرده. به منزلی وارد شدی چشم نگه دار. به مجلسی وارد شدی زبان نگه دار. به سفره ای وارد شدی شکم نگه دار. به نماز ایستادی دل نگه دار. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 23:26 توسط هستی |
|
|
به دستهای کوچک بچه ها این روزها وقتی گرم ساختن آدم برفی یخ می کنند و حتا از زیر دستکشهای رنگی و بافتنی سرخ می شوند فکر می کنم.
به دستهایی که می شود از فرط مهربانی بوسیدشان به دستهایی که هنوز بوی اسکناس نگرفته اند. به دستهایی که هنوز مانده تا مثل آدم بزرگها جفا کنند. دستهایی که هنوز به امضای مرگ کسی روی کاغذ ننشسته اند و برای التماس به کسی قلم به دست نگرفته اند. دستهایی که هنوز روی رخسار کسی به ضرب فرود نیامده اند. دستهایی که هنوز به خون کسی آغشته نشده اند. دستهایی که هنوز چشم کسی به آنها نیست برای خرجی دادن که همین نگاه به آنها جواز بدهد دست به هر کاری بزنند. دستهایی که نهایت کاری که کرده اند توی جشن تولد هم سن و سالانشان تا سر حد سرخ شدن بهم خوردند و شادی آفریدند. یا گیس بلند دختری که عروسکشان نمیدهد را کشیدند. دستهایی که هنوز حنای زندگی رنگشان نکرده. دستهایی که با همه کوچکی بزرگند و پر سخاوت . دستهایی که هنوز برای عقد پیمانهای دروغین برای اعلام همراهی که عمرش به کوتاهی یک پلک به هم زدن است ژست مودت به خود نگرفته اند. دستهایی که هنوز یاد نگرفته اند می شود به نشانه رد به سینه کسی کوبیده شوند. کاش اینقدر بچه ها برای بزرگ شدن برای اینهمه تغییر کردن برای یاد گرفتن همه این بدیها شتاب نمی کردند. کاش اینقدر زود یادشان نمی رفت که یک روزی با این دستها شادی می آفریدند!!!
خداگواه است رسم بزرگ شدن این نیست!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 0:46 توسط هستی |
|
|
مجنون می دانست که لیلی نیامدنی است.اما ماند چشم به راه و منتظر.
هزاران سال مجنون راهها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد.لیلی نیامد. لیلی نیامدنیست.خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست.چراغانی دلش را .چشم به راهیش را .خدا به لیلی می گفت نرود.لیلی حرف خدا را گوش می کرد.خدا ثانیه ها را می شمرد و صبوری مجنون را .عشق درخت بود. ریشه می خواست.پس صبوری مجنون ریشه اش شد.خدا درخت ریشه دار را آب میداد . درخت بزرگ شد . هزاران شاخه. هزاران برگ . ستبر و تنومند . سایه اش خنکی زمین شد . مردم خنکی اش را فهمیدند .مردم زیر سایه درخت مجنون بالیدند .لیلی چشم به راه است .درخت مجنون ریشه می کند. خدا درخت مجنون را آب می دهد .اما لیلی نمی آید .لیلی هرگز نمی آید .
زیرا لیلی نیامدنیست.
زیرا درخت ریشه می خواهد...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 22:39 توسط هستی |
|
|
زندگی خودش را به تو هدیه می کند و در مقابل چیزی از تو نمی خواهند.
تو می توانی زندگی را بپذیری و مشتاقانه درون آن غوطه ور شوی یا اینکه می توانی با آن بجنگی اما وقتی تصمیم می گیری وقتت را صرف مبارزه با زندگی کنی نمی توانی به همان اندازه برای لذت بردن از آن فرصت داشته باشی!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 12:50 توسط هستی |
|
|
فرشته ها آمده اند پایین.همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند می فهمی؟
اسمت را که صدا می زنند می شنوی؟دستشان را که روی شانه ات می گذارند حس میکنی؟ راستی حیات خلوت دلت را جستجو کرده ای ؟دعاهایت را آماده گذاشته ای؟آرزوهایت را مرور کرده ای؟ می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟می آیند و برایت سوغات می آورند.پیراهن تازه ات را؟ خدا کند یک هوا بزرگتر شده باشی .می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند. می آیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است. مبادا بیایند و تو نباشی.مبادا در دلت را بسته باشی. مبادا در بزنند و تو نفهمی. کوچه دلت را چراغانی کن .دم در بنشین و منتظر باش. فرشته ها می آیند.فرشته ها حتما می آیند. خدا آنسو تر منتظر است.مبادا فرشته ها دست خالی بر گردند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 22:20 توسط هستی |
|
|
پدر وقتی ما را زن و شوهر اعلام کرد گفت:کلیسا جای خوبی است برای حرفهایی که دوست دارید بزنید.
آنوقت دستت را برای بار چندم در دستم نگاه داشتم و منتظر شدم تا لبخند بزنی اما نزدی توجه نکردم لبخند زدم و گفتم دوستت دارم.هیچ اتفاقی نیفتاد فقط دستت را از توی دستم کشیدی!!! حالا سالهاست که پدر مرده و کلیسا حال و هوای روزهای گذشته را ندارد اما من فکر می کنم رستوران کنار ساحل جای خوبیست برای حرفهایی که دوست داریم بزنیم. اما باز هم داری سکوت می کنی و دستت را برده ای توی جیب پیشبندت که مبادا دستت را بگیرم فقط داری تظاهر می کنی که داری به این موزیک اسپانیایی گوش می کنی که من سالها پیش به تو هدیه دادم. نشسته ام روبروی تلویزیون و تو هنوز ظرفها را توی آشپزخانه جابجا می کنی اما گاهی اوقات خوب می شود اگر من حرفهایی که دوست دارم بزنم را یادم نرود و تو از آخرین آدمهایی که تو را دوست داشته اند حتا از اتومبیل هایشان حرف نزنی خیلی خوب می شود که گاهی برای هم پدر شویم و اعترافهای همدیگر را بشنویم. آنوقت من به تو می گویم ماه گذشته که از کتاب خانه بر می گشتم خانم کتابدار به من نگاه کرد بعد از من و لباسهایم حرف زد و عینکم را کمی جابجا کرد بعد مرا مطمئن کرد که دوست داشتنی ام.باور کن وقتی پدر شوی من به تو می گویم که قول دادم به دیدنش بروم و هنوز هم می روم. اما اگر من پدر شدم تو از اتفاقهای درونت نگو تو هیچوقت نگو چرا تلفن همیشه راس ساعت چهار زنگ می خورد هیچوقت نگو چرا گاهی اوقات دیر به خانه می آیی فقط بگو چرا توی کلیسا دستت را از توی دستم کشیدی؟؟؟ نه اصلا این چیزها مهم نیست ساعت چهار شده و تلفن باید زنگ بزند بیا کنار تلفن بشین من هنوز چیزی نگفتم و تو هنوز چیزی نشنیدی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 19:21 توسط هستی |
|
|
مهم نیست که باد چطور
زوزه بکشه مهم اینه که
کوه در برابرش تعظیم نمیکنه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 21:3 توسط هستی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 7:38 توسط دوست بد |
|
|
هرگاه قلبی را شکستی به انتظار شنیدن صدای شکستن منشین!
بعضی قلبها آنقدر مغرورند که صدای خرد شدنشان را فرو می برند....
هیچ گاه به انتظار تپیدن قلبی چشمهایت را خسته و بی خواب مکن! بعضی قلبها آنقدر سخت اند که با تپیدن خرد می شوند....
هرگز به انتظار باز شدن قلبی در مزن !بعضی قلبها آنقدر خالی اند که با کلید احساس هم باز نمی شوند....
هیچ گاه انتظار نداشته باش بر سکوی قلبی حکومت کنی!بعضی قلبها آنقدر سست اند که فرو می ریزند...
هیچ گاه انتظار نداشته باش در قلبی باقی بمانی!بعضی قلبها کاروانسرایی پر مسافرند که دیگر جایی برایت باقی نمی گذارند...
همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری آنچه را که اندوهگینت می سازد
اما....
هرگز فراموش مکن به یاد داشته باش آنچه را که شادمانت می سازد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 21:53 توسط هستی |
|
|
هرگز نفهمیدی:
خراب شدن قصر آرزوها رو دیدن سخته شنیدن دروغین دوست دارم سخته بدون تو زندگی کردن سخته از یه عشق درد آور افسانه ساختن سخته به یاد آوردن خاطره های مرده سخته به دیگران حالی کردن که دیگه نمی تونی آدم بشی سخته از خدا شاکی بودن سخته ناسزا گفتن به دنیا سخته متنفر شدن از تو سخته فراموش کردنت سخته قبول بازیچه بودن سخته نمایش بازی کردن سخته خندیدن وقتی بغض بیخ گلوت گیر کرده سخته تو تنهایی اشک ریختن سخته از خدا خواستن و جوابی نگرفتن سخته قانع کردن دیگران به عشق سخته دیدن گریه دیگران به خاطر اشتباهاتت سخته شنیدن سکوت دیگران به خاطر اشتباهاتت سخته خوندن یه شعر عاشقونه که برای تو نیست سخته نوشتن خاطراتی که از تو نیست سخته عشق وقتی یک طرفه است سخته تقسیم کردن معشوقه با دیگران سخته گفتن احساسات وقتی که نیستی سخته زنگ زدن وقتی که می دونم منتظرم نیستی سخته دیدن پنجره هایی که تو پشتش نیستی سخته گفتن از روزی که با تو شب نشده سخته اشتباه کردن و فرار از اشتباه سخته دیدن رویایی که تو توش نیستی سخته امروز و فردا کردن به امید تو سخته ساختن فردا بدون تو سخته ترسیدن از آینده ای که داره میاد سخته
ولی تو هرگز نمیفهمی چقدر سخته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 22:4 توسط هستی |
|
|
خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار بده.
آنجا که کین است بادا که عشق آورم. آنجا که تقصیر است بادا که بخشایش آورم. آنجا که تفرقه است بادا که یگانگی آورم. آنجا که خطاست بادا که راستی آورم. آنجا که شک است بادا که ایمان آورم. آنجا که نومیدی است بادا که ایمان آورم. آنجا که ظلمات است بادا که نور آورم. آنجا که غمناکی است بادا که شادمانی آورم. خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن.در پی فهمیدن باشم.تا فهمیده شدن. در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن. چه با دادن است که می گیریم. با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز میابیم. با بخشودن است که بخشایش را به کف می آوریم. با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 22:41 توسط هستی |
|
|
کمترین فاصله: از دشمنی تا دوستی یک لبخند از جدایی تا پیوند یک قدم از توقف تا پیشرفت یک حرکت از عداوت تا صمیمیت یک گذشت از شکست تا پیروزی یک شهامت از عقب گرد تا جهش یک جرات از نفرت تا علاقه یک محبت از خست تا سخاوت یک همت از صلح تا جنگ یک جرقه از آزادی تا زندان یک غفلت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 22:46 توسط هستی |
|
|
در این دنیا سراب محکوم است به پوچی .....
پرستو محکوم است به کوچ کردن.... شمع محکوم به اشک ریختن.... خار محکوم به تنهایی... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسیدن... قلب با همه پاکی و صداقتش محکوم به دوست داشتن و چه محکومیتی زیباتر و دلنشین تر از این است؟ اما ای کاش همه این محکومیت زیبا را می پذیرفتند.......... ای کاش.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 22:37 توسط هستی |
|
|
تو را به دادگاه خواهند کشید....
شاید به حبس ابد محکوم شوی.... جزییات جنایتت معلوم نیست...اما اثر انگشتت را روی قلبی شکسته یافته اند.
از بچگی یاد گرفته بودم وقتی کسی تو زندگی بهم ضربه بدی زد تلافی نکنم.بگذرم.ببخشم.اگرم نتونستم بدم دست خدا خودش حقمو میگیره.اینو باور داشتم.همیشه ام اینجوری بود .هیچ چوبی به سنگینی چوب خدا نیست.ولی حالا که می خوام حقمو از یکی بگیره که نه زورم بهش میرسه نه دلم می تونه ازش بگذره اینگار خدام فراموشم کرده.برای اولین بار امشب آرزو کردم کاش یه برادرداشتم.شاید اگه بود الان اون پشتم وای می ایستاد و حقمو می گرفت.ولی من هیچ کسو ندارم.خداام...نمی دونم.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 23:56 توسط هستی |
|
|
اگر قسمتی از هستی تو پرنده ای باشد که دوست می داری
با دانه های قلبت آنرا تغذیه کن و بگذار از نور چشمانت بنوشد بگذار دنده هایت قفس وار آنرا احاطه کند و درونت آشیانه اش باشد و هنگامیکه به پرنده ات می نگری با تشعشع جانت پرهای آنرا حمام می کنی از تو می گریزد و چرخان از ابرها نیز فراتر می رود و بار دیگر به لانه ای دیگر فرود می آید و راهی دیگر برای باز گرداندن آن وجود نخواهد داشت. افسوس............................................ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت 19:32 توسط هستی |
|
|
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند....
و گنجشکها جدی جدی میمیرند.... آدم ها شوخی شوخی زخم می زنند.... و قلبها جدی جدی می شکنند.... تو شوخی شوخی لبخند می زنی.. و من جدی جدی عاشق می شوم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 19:44 توسط هستی |
|
|
راستی اگر.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نقش می بست و بی رنگی نایاب ترین چیزها بود. اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردند. اگر به راستی خواستن توانستن بود محال نبود وصال و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه می توانستند تنها نباشند. اگر غرور نبود چشم همایمان به جای لب سخن نمی گفتند و ما کلام دوست دارم را در میان نگاهمان جستجو نمی کردیم. اگر ساعتها نبودند آزادتر بودیم با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار ساعتمان جستجو نمی کردیم. اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی را بر دارد تو از کوله بار سنگین خود ناله می کردی و شاید من کمر شکسته ترین بودم. اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را در زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی. اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم همه وسعت دنیا یک خانه می شد و تمام محتوای یک سفره سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ نا کجایی پنهان نمی شد. اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزش ترین کالا بود. ترس نبود زیبایی نبود خوبی هم شاید اگر کینه نبود قلب ها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند. اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند .اما بی گمان صفا و سادگی می مرد اگر همه ثروت داشتند. اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ کدام لحظه نایاب را اندیشه می کردیم ؟و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری !بی گمان پیش تر از اینها مرده بودیم.اگر عشق نبود.... اگر خداوند یک آرزوی انسان را بر آورده می کرد من بی گمان دوباره دیدن تورا آرزو می کردم و تو نیز هرگز ندیدن من را آنگاه نمی دانم به راستی خداوند کدامیک را می پذیرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 18:44 توسط هستی |
|
|
وقتی خدا به تو میگه باشه به تو همون چیزیو میده که تو می خوای
وقتی به تو میگه نه به تو یه چیز بهتر میده و وقتی بهت میگه صبر کن در تدارک بهترین چیز برای توست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 18:0 توسط هستی |
|
|
اگه یه سیب گاز زدی و یه کرم دیدی ناراحت نشو!
موقعی ناراحت شو که یه سیب گاز بزنی و یه کرم نصفه ببینی!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت 23:1 توسط هستی |
|
|
گردآمديم شبچره اي بود و آتشي گفت و شنيد و قصه و نقلي ز سير و گشت... وقتي كه برشكفت گل هندوانه ,سرخ در اوج سر گذشت يلدا ,شب بلند, شب بي ستارگي لختي به تن تپيد و به هم رفت و در شكست به خانه مي شديم كه گرد سپيده دم بربام مي نشست. "سياوش كسرايي" اما شب یلدای غم من طولانی بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 1:39 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دشمن خود را ببخش
اما او را دوست خود ندان. |
| نویسندگان |
|
هستی دوست بد |
| پیوندها |
|
جاودانگی دردواره جریده گذرزمان وادی عشق شوخی با عشق؟؟؟ به سوی خوشبختی سلامي به تو روياي آبي |
|
RSS
|