![]() |
![]() |
|
|
خداوند از تو نخواهد پرسید.....
خداوند از تو نخواهد پرسید چه اتومبیلی سوار می شدی بلکه خواهد پرسید که چند نفر را که وسیله نداشتندرا به مقصد رساندی؟ خداوند از تو نخواهد پرسید زیر بنای خانه ات چند متر بود یلکه خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفته ای؟ خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباسهایی در کمد داشتی بلکه خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟ خداوند از تو نخواهد پرسید بالاترین میزان حقوق تو چقدر بود بلکه خواهد پرسید آیا سزاوار گرفتن آن بودی؟ خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود بلکه خواهد پرسیدآیا آنرا به بهترین نحو انجام دادی؟ خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی بلکه خواهد پرسید برای چند نفر دوست و رفیق بودی؟ خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی بلکه خواهد پرسیدچگونه با همسایگانت رفتار کردی؟ خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو چه رنگی بود بلکه خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟ خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا اینقدر طول کشید تا به جستجوی رستگاری بپردازی بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم به عمارت بهشتی خواهد برد. خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مقاله را برای دوستانت نخواندی بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدانت احساس شرمندگی می کردی؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 21:42 توسط هستی |
|
|
آری:
آغاز دوست داشتن زیباست گرچه پایان راه نا پیداست من دیگر به پایان راه نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست. به همه اونایی که دوستشون دارم: وبه همه شماهایی که دوستتون دارم:
ولنتاین مبارک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 21:21 توسط هستی |
|
|
خدا گفت :لیلی یک ماجراست.ماجرایی آکنده از من.ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت:تنها یک اتفاق است بنشین تا بیفتد. آنها که حرف شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد رفت تا لیلی را بسازد. خدا گفت:لیلی درد است .درد زادنی نو.تولدی به دست خویشتن. شیطان گفت:آسودگی است .خیالی است خوش. خدا گفت:لیلی رفتن است .عبور است و رد شدن. شیطان گفت:ماندن است.فرو ریختن در خود. خدا گفت:لیلی جستجوست.لیلی نرسیدن است و بخشیدن. شیطان گفت خواستن است .گرفتن و تملک. خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دست. شیطان گفت:ساده است.همین جا و دم دست. ودنیا پر شد از لیلی های زود .لیلی های ساده اینجایی.لیلی های نزدیک لحظه ای. خدا گفت:لیلی زندگیست.زیستنی از نوع دیگر. لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود. مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد........!!!!!!!!!!!............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 21:56 توسط هستی |
|
|
کسی که خوابه میشه بیدارش کرد
اما کسی که خودشو به خواب زده دیگه بیدار بشو نیست!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 21:35 توسط هستی |
|
|
مرد بزرگ کسی است که در سینه خود
قلبی کودکانه داشته باشد!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 22:20 توسط هستی |
|
|
درآخرین روز ترم پایانی دانشگاه استادبه زحمت جعبه سنگینی رابه داخل کلاس آورد.وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد استاد یک لیوان شیشه ای بزرگ از جعبه بیرون آورد وروی میز گذاشت.سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و داخل لیوان انداخت.آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند پرسید:آیا لیوان پر شده است؟همه گفتند بله پر شده است.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آنها را روی قلوه سنگهای داخل لیوان ریخت.بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگها بلغزند .سپس از دانشجویان پرسید آیا لیوان پر شده است؟همه گفتند:بله پر شده است. استاد دوباره دست به جعبه برد وچند مشتی شن را برداشت و داخل لیوان ریخت.ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگها را پر کردند.استاد یکبار دیگر از دانشجویان پرسید :آیا لیوان پر شده است؟دانشجویان همصدا جواب دادند بله پر شده است. استاد از داخل جعبه یک بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد.آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد.این بار قبل از اینکه استاد سوالی کند دانشجویان با خنده فریاد زدند بله پر شده است. استاد گفت:این لیوان مانند شیشه عمر شماست وآن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی خانواده فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط اینها برایتان باقی ماندند هنوز هم زندگی شما پر است. استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد :ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند :مثل:ثروت خانه. ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند.اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید دیگر جایی برای سنگها و ریگها باقی نمی ماند .این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند. در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعا اهمیت دارند .همسرتان را برای شام به رستوران ببرید.با فرزندتان بازی کنید.به دوستانتان سر بزنید.برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت هست.
ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید!!!
بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند!!!
پس چرا هیچکس برام دعا نکرد؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 14:7 توسط هستی |
|
|
تورو خدابرام دعا کنید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:46 توسط هستی |
|
|
آن یکی گفت: که صاحب بصری می خواهد.
آن یکی گفت: که چشمان تری می خواهد. جمله گفتید سفیهانه و من می گویم:
عاشقی شیوه مردانه تری می خواهد!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 18:50 توسط هستی |
|
|
مهربانی را در کودکی یافتم که آبنباتش را به دریاچه
نمک انداخته بود تا شیرین شود!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 20:47 توسط هستی |
|
|
هیچوقت مغرور نشو
برگها وقتی می ریزن که فکر می کنن
طلا شدن!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 19:41 توسط هستی |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:7 توسط هستی |
|
|
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی << دوستت می دارم >> دلت را می بویند روزگار غریبی ست، نازنین! و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد. در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را بسوختبار سرود و شعر فروزان می دارند یه اندیشیدن خطر مکن. آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان باید کرد. آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر، با کنده و ساطوری خون آلود روزگار غریبی ست، نازنین! و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد. کباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبی ست، نازنین! ابلیس پیروز ست سور عزای ما را بد سفره نشسته است خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد. شاملو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 11:37 توسط دوست بد |
|
|
شیشه ای می شکند...یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟؟؟
مادر می گوید شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه میکند:باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد .شیشه پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم آن شیشه مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آن بر می داشت... مرهمی بر دل تنگم میشد...اما امشب دیدم....هیچ کس هیچ نگفت!!! غصه ام رانشنید؟؟؟؟؟؟؟ از خودم می پرسم؟؟؟؟؟؟ آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست...اما:
هیچ کس نگفت و نپرسید
چرا؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 21:37 توسط هستی |
|
|
هر بار که مرا می دید ساعتها گریه می کرد.آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندید!!!
وقتی حالت استفهام را در نگاهم دید با طعنه گفت:تعجب نکن! بس بود که تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم. حرفش تمام نشده بود که قطره اشکی در کنار چشمش لنگر انداخت. با طعنه گفتم.پس این قطره اشک؟ فیلسوفانه گفت:این قطره اشک نیست!!!؟ نقطه است.می فهمی؟ نقطه!!!!!!!!! این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم!!! دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم!!! جز به یکپارچگیشان در نامردی!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 18:27 توسط هستی |
|
|
خدایا: خدایا حق است تنها به دلیل اینکه انسان را از نعمت خون گریستن برخوردار کردی تو را بپرستیم و بستاییم.زاهد افتاده درگاه تو باشیم.صوفی محتاج دریای محبت تو باشیم. خداوندا هرگز نمی پرسیم چرا عذاب را بدان حد رساندی که به های های گریه محتاجمان کنی.نمی پرسیم.فقط سپاس می گوییم که از پی هر عذاب توان و رخصت گریه مان دادی . خداوندا جز حق گریستن. بلند و با صدا گریستن. و با طنین گریه دیوارهای خشونت را فرو ریختن از تو هیچ نمیخواهیم .
هیچ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 17:48 توسط هستی |
|
|
هفت بار خویشتن را خوار یافتم:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1384ساعت 20:27 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دشمن خود را ببخش
اما او را دوست خود ندان. |
| نویسندگان |
|
هستی دوست بد |
| پیوندها |
|
جاودانگی دردواره جریده گذرزمان وادی عشق شوخی با عشق؟؟؟ به سوی خوشبختی سلامي به تو روياي آبي |
|
RSS
|