![]() |
![]() |
|
|
آدمها از دور دست دوست داشتنی ترند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:44 توسط هستی |
|
|
شاید بتوانید با کودک بالغی
مخالفت کنید اما چگونه
می توانید با کودکی
خردسال که بازوان کوچکش
را به سوی شما دراز کرده
تا او را بغل کنید مخالفت
نمایید؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:30 توسط هستی |
|
|
یه شب اومدی ساده و آروم .نشستیم با هم حرف زدیم.از خودمون گفتیم.از مشکلاتمون.از دلتنگیهامون.از تنهاییمون.
به زبون نیاوردیم.ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم. به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم. به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی هاو زیبایهامونو توی دل هم ببینیم. به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم. به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم. به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم. به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه. به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم.
تا اینکه یک شب اومدی و به زبون آوردی که باید برم.به زبون آوردم که چرا؟ به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی .به زبون آوردم سخته. به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم .به زبون آوردم مگه میشه به یادت نبود. به زبون آوردی که قول داده بودی محکم باشی.به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود. به زبون آوردی که دیگه نمیشه .دیگه وقتشه از هم دور بشیم.به زبون آوردم که هیچوقت یادت از من دور نمیشه. به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه به زبون آوردم که اگه تو می خوای من چیکاره ام؟ به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی؟به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی.
لحظه آخر بود هر دو ساکت .هر دو مات .و هر دو در انتظار. با نگاهم پرسیدم:همین؟ و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره.
هر دو یک نفس عمیق کشیدیم.تا بگیم می تونیم.تا بگیم محکمیم.دستامون.نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم. نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمی دونستم که چشمای تو هم خیس خیس شده بودند وقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی
و تازه فهمیدم ما با هم برای هم گریه کرده بودیم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:0 توسط هستی |
|
|
برای دیدن یه رنگین کمون زیبا باید تحمل یه بارون سخت رو داشته باشی!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:19 توسط هستی |
|
|
تمام چیزی که خدا از بشر می خواهد یک قلب آرام است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:36 توسط هستی |
|
|
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو
برای عشق تسلیم شو ولی غرورت را از دست نده برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن برای عشق جونتو بده ولی جون کسی رو نگیر برای عشق وصال کن ولی فرار نکن برای عشق زندگی کن ولی عاشقانه زندگی کن برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش برای عشق خودت باش ولی خوب باش برای عشق فقط سعی کن معنی عشقو بفهمی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:28 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دشمن خود را ببخش
اما او را دوست خود ندان. |
| نویسندگان |
|
هستی دوست بد |
| پیوندها |
|
جاودانگی دردواره جریده گذرزمان وادی عشق شوخی با عشق؟؟؟ به سوی خوشبختی سلامي به تو روياي آبي |
|
RSS
|