![]() |
![]() |
|
|
چندروزي است که حالم ديدني است حال من از اين و آن پرسيدني است گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفأل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 19:3 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دشمن خود را ببخش
اما او را دوست خود ندان. |
| نویسندگان |
|
هستی دوست بد |
| پیوندها |
|
جاودانگی دردواره جریده گذرزمان وادی عشق شوخی با عشق؟؟؟ به سوی خوشبختی سلامي به تو روياي آبي |
|
RSS
|