![]() |
![]() |
|
|
چقدر سخت است دوست را دوست داشته باشی و نباشی... فراموشی نباشد در ذات ما...
چقدر سخت است ماه را ببینی و نبینی....خواب خرگوشی نباشد در ذات ما..... چه دشوار است بویدن گل از پشت شیشه چه سنگین است بی تحرک در گلزار و بیشه تحمل را کجا یابم که هجران نموده هر دو عاشق را پریشان . . ای دوست زندگی جبران دردهاست، مرهم زخم ها، پناه بی پناه هاست. هر چه دوست بخواهد آرزوی ماست و آرزوی دوست آمال ما و منتهی خوشحالی ماست. . آرزویم همه اوست... مست و خرامان و سروش می نگرم در آسمان تا ببینم رخ ماه تو را.... بر ما بتاب ای هستی جهان! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 6:24 توسط هستی |
|
|
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:36 توسط هستی |
|
|
من دري كه با كليد آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست.حتي اگر تمام عاقلان دنيا مرا به جرم راندن عقل از پنجره تفكر پاي ميز محاكمه ببرند.به يقين مي گويم خيلي پر رنگ تر از دوست داشتن تو دوستت دارم اما نه مثل قديم..من مدت هاست كه هرچه مي گذرد بي دليل بيشتر دوستت دارم،اما اين بار نه مثل مجنون..نه مثل ليلي.. و نه مثل تمام آنهايي كه با جهت يابي علت،اسطوره شدند.تنها مثل خودم،تا هر وقت كه بخواهي... دوستت دارم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:24 توسط هستی |
|
|
تفاوت گل زيبا و علف هرز در
داوري و قضاوت شما نهفته است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:9 توسط هستی |
|
|
از طرف گیتاریست عزیزم:
زاهدا من كه خراباتي و مستم به تو چه؟ ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟ تو كه مشغول مناجات و دعايي چه به من؟ من كه شب تا به سحر يكسره مستم به تو چه؟ تو كه در گوشه ي محراب نشستي صنمي گفت چرا؟ من كه در گوشه ي ميخانه نشستم به تو چه؟ آتش دوزخ اگر رو سوی ما و تو کند؟ تو که خشکی چه به من؟ من که ترهستم به تو چه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:20 توسط هستی |
|
|
تو را به جاي همه کسانی که نمي شناختم دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم براي خاطر عطر گستره ي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم براي خاطر برفي که آب مي شود، براي نخستين گل براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نمي رماندشان تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم تو را به جاي همه زناني که دوست نمي دارم دوست مي دارم جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خويشتن را بس اندک مي بينيم. بي تو جز گستره يي بي کرانه نمي بينيم ميان گذشته و امروز. از جدار آيينه ي خويش گذشتن نتوانستم مي بايست تا زندگي را لغت به لغت فراگيرم راست از آن گونه که لغت به لغت از يادش مي برند. تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانه گي ات که از آن من نيست تو را به خاطر سلامت به رغم همه آن چيزها که جز وهمي نيست دوست دارم براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي دارم تو مي پنداري که شکي، به حال آن به جز دليلي نيست تو همان آفتاب بزرگي که در سر من بالا مي رود بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:33 توسط هستی |
|
|
همیشه قبل از اینکه اخم کنی کاملا مطمئن شو هیچ
سوژه ای برای لبخند زدن وجود ندارد! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:2 توسط هستی |
|
|
الفبای موفقیت الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها چ: چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:54 توسط هستی |
|
|
مشكل دريا نيست. مشكل ماييم كه بدون توجه و آمادگي به دريا ميريم. تو كه در كنار دريايي بگو. از دريا آرامتر وجود داره ؟؟؟؟ از دريا خشمناكتر وجود داره ؟؟؟؟ از دريا ...... اما هميشه مردم براي رسيدن به اون و داخلش شدن ، مشتاقن !!!.عشق همون درياي ماست.همه ازش لذت ميبرن اما اوني تو دريا آسيب نميبينه كه به اندازه خودش جلو ميره. يه آدم ناشي بايد لب دريا دراز بكشه و لب دريا ، آب بازي كنه!!! جلوتر رفتن اون ، مرگ و نابودي اونه!!!!! بخدا عشق بد نيست،، بدي از ناشي بودن خودمونه. حالا اشكاتو پاك كن و امشب وقتي خواستي بخوابي ، با خودت تصميم بگير كه قبل از رسيدن به اين دريا ، شناگر ماهري بشي. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 22:51 توسط هستی |
|
|
تفاوت عشق و نفرت!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:31 توسط هستی |
|
|
"مردن آسان است، آنچه سخت است پیدا کردن جای پارک است!" این لطیفه کوچک آرت بوخوالد (Art Buchwald , 2007-1925 طنز پرداز مشهور آمریکایی) به خوبی دیدگاه او را برای داشتن مرگی زیبا آشکار کرده است، به سخره گرفتن آن تا دم آخر. *مهمترین چیز ، زمان مرگ است *
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 22:6 توسط هستی |
|
|
وقتي يه بار از يه نفر ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 14:42 توسط هستی |
|
|
اگر خدا كفيل رزق است غصه چرا اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا اگر قبر حق است ساختمانهاي مجلل چرا اگر جهنم حق است اين همه ناحق چرا اگر حساب حق است جمع مال چرا اگر قيامتي هست خيانت چرا؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 20:51 توسط هستی |
|
|
تارغرور بر دروازه محبت تنيدن و چه فاصله کوتاهي است تا انتهاي مرز بودن...... سوگوار مرگ لحظه هاي ديروز بودن چاره کار نيست معجزه تبسم را امتحان بايد کرد..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 23:17 توسط هستی |
|
|
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 22:8 توسط هستی |
|
|
از طلا بودن پشیمان گشته ایم....
مرحمت فرموده ما را مس کنید! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:28 توسط هستی |
|
|
ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.
موسی: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوی خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همی گشت. مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخی اجتنابناپذير بود. رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟ فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را ميمکيديد؟ داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را برای اين توانمندی رد شدن از خيابان انتخاب کرده است صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوی خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر. روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟ رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟ ماکياولی: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتی ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند. کودک: که به اون طرف خيابون برسه |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 22:28 توسط هستی |
|
|
گاو ماما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود
اما حسنك به خانه نيامده بود.
حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.
حسنك هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات
جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت
تصميم بزرگي گرفته است.
كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند
چون او با پتروس چت مي كرد.
پتروس هميشه
پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.
پتروس ديد كه سد سوراخ شده
اما انگشت او درد مي كرد
پتروس نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.
پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت
با قطار به آن سرزمين برود
اما كوه روي ريل ريزش كرده بود
.ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده
اما حوصله نداشت .
ريزعلي سردش بود
و دلش نمي خواست لباسش را در آورد
.ريزعلي چراغ قوه داشت
اما حوصله درد سر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.
خانه مثل هميشه سوت و كور بود
.الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد
او حتي مهمان خوانده هم ندارد
.او حوصله ي مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد
اما گوشت ندارد .
او كلاس بالايي دارد
او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد
چوپان دروغگو به او
گوشت خر فروخت .
او از چوپان دروغگو گله ندارد
چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد
به همين دليل است كه ديكر
در كتاب هاي دبستان
آن داستان هاي قشنگ
وجود ندارد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:32 توسط هستی |
|
|
و تمام غنچه ها را چید و رفت
های و هوی گریه را نشنیدو ورفت از تمام فصل ها او کرد عبور با صدای خسته ای خندید و رفت از اقاقی تا اقاقی راز داشت راز ها در قلب من پاشیدو رفت من برایش حرف هایی داشتم با تمام گرمیش ، لرزید و رفت از تبار لاله و آلاله بود بر دلم مشتی نمک پاشید و رفت گرچه من شاعر نبودم لیکن او شعر من را یک غزل نامید و رفت با تمام اشک هایش ساختم اشک را بر گونه هایم دیدو رفت چون دل او با بیانش فرق داشت از برای حادثه ترسید و رفت در دلم شوری بپاشد چونکه او خاطراتم را به من بخشید و رفت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 23:10 توسط هستی |
|
|
چشم تو و اشک من و يک نگاه
آه و نفسهاي تو شد جان پناه * دست نوازشگر يک ماندني از شب تاري به سحر راندني * حبس و تپش قلب و نفس مانده اي رو به شب يار خودش خوانده اي * لرزه و پندار خيال تنت برده همه غير ز بال منت * |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 22:47 توسط هستی |
|
|
ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 20:36 توسط هستی |
|
|
پس از آخرين ديدار با دوستانت يادت باشد كه به دوستاني فكر كن كه ديگر فرصتي براي در آغوش كشيدن يكديگر ندارند .
وقتی به دنيا مي آييم در گوشمان اذان ميگويند ، وقتی مي ميريم برايمان نماز مي خوانند ، به راستی زندگی چه قدر کوتاه است فاصله بین اذان و نماز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:51 توسط هستی |
|
|
وقتی انسان ببری را بکشد اسمش رل ورزش و مردانگی می گذارند ولی وقتی ببری انسانی را درید اسم این کار را توحش و آدمخواری می نهند.اختلاف جنایت و عدالت هم در قاموس بشر از این بیشتر نیست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 16:56 توسط هستی |
|
|
اگر قرار بود بین آب و آتش ، آب را انتخاب کنم الان زندگیم خیلی آرام تر بود ، مرا از سوختن نترسانید . که پروانه باکی از سوختن ندارد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 21:18 توسط هستی |
|
|
چندروزي است که حالم ديدني است حال من از اين و آن پرسيدني است گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفأل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 19:3 توسط هستی |
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟.
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 20:14 توسط هستی |
|
|
بعضيها شعرشان سپيد است، دلشان سياه
بعضيها شعرشان كهنه است، فكرشان نو بعضيها شعرشان نو است، فكرشان كهنه بعضيها يك عمر زندگي ميكنند براي رسيدن به زندگي بعضيها زمينها را از خدا مجاني ميگيرند و به بندگان خدا گران ميفروشند بعضيها حمال كتابند بعضيها بقال كتابند بعضيها انبارداركتابند بعضيها كلكسيونر كتابند بعضيها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان بعضيها اصلا قيمتي ندارند بعضيها به درد آلبوم ميخورند بعضيها را بايد قاب گرفت بعضيها را بايد بايگاني كرد بعضيها را بايد به آب انداخت بعضيها هزار لايه دارند بعضيها ارزششان به حساب بانكيشان است بعضيها همرنگ جماعت ميشوند ولي همفكر جماعت نه بعضيها را هميشه در بانكها ميبيني يا در بنگاهها بعضيها در حسرت پول هميشه مريضند بعضيها براي حفظ پول هميشه بيخوابند بعضيها براي ديدن پول هميشه ميخوابند بعضيها براي پول همه كاره ميشوند بعضيها نان نامشان را ميخورند بعضيها نان جوانيشان را ميخورند بعضيها نان موي سفيدشان را ميخورند بعضيها نان پدرانشان را ميخورند بعضيها نان خشك و خالي ميخورند بعضيها اصلا نان نميخورند بعضيها با گلها صحبت ميكنند بعضيها با ستارهها رابطه دارند بعضي ها صداي آب را ترجمه ميكنند بعضي ها صداي ملائك را ميشنوند بعضي ها صداي دل خود را هم نميشنوند بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نميدهند بعضي ها در تلاشند كه بيتفاوت باشند بعضي ها فكر ميكنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود ميدانند بعضي ها فكر ميكنند پول مغز ميآورد و بي پولي بي مغزي بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر ميكشند بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه ميگيرند بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نميكشند بعضي ها يك درجه تند زندگي ميكنند، بعضيها يك درجه كند هيچكس بيدرجه نيست بعضي ها حتي در تابستان هم سرما ميخورند بعضي ها در تمام زندگيشان نقش بازي ميكنند بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 22:2 توسط هستی |
|
|
پلهای پشت سرت را خراب نکن از تعجب
شاخ در می آوری اگر بفهمی که بازهم
ناچاری از همان رودخانه بگذری!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 23:40 توسط هستی |
|
|
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 22:13 توسط هستی |
|
|
آدمها از دور دست دوست داشتنی ترند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:44 توسط هستی |
|
|
شاید بتوانید با کودک بالغی
مخالفت کنید اما چگونه
می توانید با کودکی
خردسال که بازوان کوچکش
را به سوی شما دراز کرده
تا او را بغل کنید مخالفت
نمایید؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:30 توسط هستی |
|
|
یه شب اومدی ساده و آروم .نشستیم با هم حرف زدیم.از خودمون گفتیم.از مشکلاتمون.از دلتنگیهامون.از تنهاییمون.
به زبون نیاوردیم.ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم. به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم. به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی هاو زیبایهامونو توی دل هم ببینیم. به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم. به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم. به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم. به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه. به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم.
تا اینکه یک شب اومدی و به زبون آوردی که باید برم.به زبون آوردم که چرا؟ به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی .به زبون آوردم سخته. به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم .به زبون آوردم مگه میشه به یادت نبود. به زبون آوردی که قول داده بودی محکم باشی.به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود. به زبون آوردی که دیگه نمیشه .دیگه وقتشه از هم دور بشیم.به زبون آوردم که هیچوقت یادت از من دور نمیشه. به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه به زبون آوردم که اگه تو می خوای من چیکاره ام؟ به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی؟به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی.
لحظه آخر بود هر دو ساکت .هر دو مات .و هر دو در انتظار. با نگاهم پرسیدم:همین؟ و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره.
هر دو یک نفس عمیق کشیدیم.تا بگیم می تونیم.تا بگیم محکمیم.دستامون.نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم. نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمی دونستم که چشمای تو هم خیس خیس شده بودند وقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی
و تازه فهمیدم ما با هم برای هم گریه کرده بودیم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:0 توسط هستی |
|
|
برای دیدن یه رنگین کمون زیبا باید تحمل یه بارون سخت رو داشته باشی!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:19 توسط هستی |
|
|
تمام چیزی که خدا از بشر می خواهد یک قلب آرام است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:36 توسط هستی |
|
|
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو
برای عشق تسلیم شو ولی غرورت را از دست نده برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن برای عشق جونتو بده ولی جون کسی رو نگیر برای عشق وصال کن ولی فرار نکن برای عشق زندگی کن ولی عاشقانه زندگی کن برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش برای عشق خودت باش ولی خوب باش برای عشق فقط سعی کن معنی عشقو بفهمی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:28 توسط هستی |
|
|
آموخته ام که نگویم ای کاش آنکار را طور دیگری انجام داده بودم.بلکه بگویم این بار آنرا طور دیگری انجام خواهم داد.
آموخته ام که باید بر زمان مسلط شوم نه به زیر فرمان آن. آموخته ام هر سفر دور و درازی با برداشتن تنها یک گام آغاز می ش |