![]() |
![]() |
|
|
گردآمديم شبچره اي بود و آتشي گفت و شنيد و قصه و نقلي ز سير و گشت... وقتي كه برشكفت گل هندوانه ,سرخ در اوج سر گذشت يلدا ,شب بلند, شب بي ستارگي لختي به تن تپيد و به هم رفت و در شكست به خانه مي شديم كه گرد سپيده دم بربام مي نشست. "سياوش كسرايي" اما شب یلدای غم من طولانی بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 1:39 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دشمن خود را ببخش
اما او را دوست خود ندان. |
| نویسندگان |
|
هستی دوست بد |
| پیوندها |
|
جاودانگی دردواره جریده گذرزمان وادی عشق شوخی با عشق؟؟؟ به سوی خوشبختی سلامي به تو روياي آبي |
|
RSS
|